جوجه جان جوجه جان ، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه سن داره

🐥🐣جوجو ی من🐣🐤

خوشتیپ ترین پسر دنیا

پسرم مامان بهت قول داده بود تا عکساتو پشت سر هم و به ترتیب با بزرگ شدن و پیشرفت کردنت بذاره اما نشد و نتونست . کلی ازت معذرت میخوام قشنگترینم ولی سعی میکنم تا اونجایی که میشه به قولم عمل کنم و نظم وبلاگتو به هم نریزم . نمیتونم بگم تا چه اندازه شیرین و دوست داشتنی شدی. اینجا اولین تیپ پسر مامانه برای اولین مهمونی عمرش و باید بگم که از همه خوشتیپ تر و آروم تر فقط خودت بودی و هستی گل من. مامان عاشقوووونه میپرستت پ.ن: دوستان کسی میدونه چجوری با گوشی میشه عکس آپلود کرد؟ دیگه دسترسی کامل به لپ تاپ ندارم . میخوام عکسای جدید پسری رو بذارم ممنون اینم همون عکسی که از اینترنت گرفتم با چهره ی منو بابایی چهره ی نی نی آیندرو پیش ب...
13 مهر 1393
3805 14 59 ادامه مطلب

105-بار گناه داستان نهم(9)

  تقصیر هیچ کس نیست: به نام عشق جسمت را لگد مال بوسه های هوس آلودشان می کنند و به نام عشق فراموشت میکنند چرا که بر دیگری عاشق تر از تو اند تقصیر هیچ کس نیست به نام نجابت باید سکوت کنی و به نام صبر از درون ویران شوی تقصیر هیچ کس نیست که قانون غیرتشان را قلم غریزه امضا کرده   ===============================   حواستون باشه عاشق طرز فكر آدما نشيد   آدما زيبا فكر ميكنن   قشنگ حرف ميزنن   اما   زيبا زندگی نميكنن   ادامه ی مطلب : بار گناه چشمامو که باز کردم نور تند آفتاب دم ظهر تا مغز سرم نفوذ کرد....
29 خرداد 1393
4047 12 64 ادامه مطلب

104-نه ماه توی دلم نه ماه بغلم

سلااااااام پسر قشنگ و شیرینم واااااااای خدا اصلا باورم نمیشه که این منم . منم و 18 ماااااااااااه عاشقی با تو گاهی اوغات انقدر زمان زود میگذره که باورش برای خودمم سخت میشه که به این زودی 9 ماااهه شدی انگار همین دیروز بود که از اومدنت توی دلم شوکه شدم چه روزایی بود!   الان ماشالا هزاااااااااار ماشلا چشمم به کف پات برای خودت یه وروجک بلا سوخته ای شدی که نگوووووو  همش باید حواسم بهت باشه که خدایی نکرده اتفاقی واست نیفته  توی خونه با اینکه هنوز نمیتونی حرف بزنی ولی آهنگ صدات به رااههه و همش از توی گلوت صداهای بامزه در میاری و کلمات نامفهوم میگی و جیغ میزنی و گاهی پشت سر هم یه کلمه ی بی معنی رو که فقط خودت میفهمی مث...
26 خرداد 1393

شیطونیای خطرناک جوجه

سلام پسرک قشنگم تقریبا نزدیک ٥ مااااهه که خودمو فراموش کردم خودمو با دیدن چشما و دستا و اون نگاه زیبااااات به دست بااد سپردم و همه ی زندگی و نفسم فقط خلاصه میشه در وجود تو. واقعا وروجک شدی و تمام روزامو با عطر تنت پر کردی. چند وقتیه که بدجور سرما خورده بودم و نمیتونستم بهت شیر بدم .از بدبختی من هم لب به شیشه نمیزدی و بابایی به زور عادتت داد و حالا .....مگه میشه شیشه شیر رو از ذهنت بیرون کرد! هرجای خونه که باشم تمام نگاهت به منه و همش در جستجوی منی .....انقدری که به من و دیدنم وابسته ای به زانیار و هیچ کس دیگه ای نیستی. تازگی ها همش جیغ میکشی ....گریه نه هاااااااااااااااااا جیییییییییییییییغ با صدای بلند و نخ...
22 بهمن 1392

غیبت کبری و مارتیای من

.: جوجه جان تا این لحظه ، 3 ماه و 23 روز و 13 ساعت و 38 دقیقه و 5 ثانیه سن دارد :. سلام موشه! نااااز نفس مامانی تنبلت که ماشالا بزنم به تخته یه زایمانی کرد و فکر کنم تا سااال دیگه هم این عوارضش ادامه پیدا میکنه! هه شوخی میکنم مامانی الان دیگه تقریبا خوب خووووبم و با وجود نازپسری مثل تو تازه میفهمم بهشت یعنی چی.... اگه مودونستم چه قدر وجودت شادی بخشه زودتر به فکر میفتادم خخخخخ مارتیا ی عزیزم ...جونم برات بگه که یک عاااالمه اتفاق افتاده که واقعا نمیدونم باید از کجاااش بگم! اولی و مهمترینشم اینه که کم کمک به معنای واقعی دارم خواهر شوهر میشم! فرررض کن همون چیزی که از بچگی آرزوشو داشتم. رادینمون تصمیم قطعیشو گرفته...
21 دی 1392

99-فرشته ای در خواب

سلام عروسک قشنگم الان که دارم اینارو مینویسم شما جیگرترین جوجوی دنیـــــــــا برای مامانش. کنار دستم لالا کلدی و با هر نفست میخوام دنیــــــــــــارو بنامت کنم انقدر که فرشته خوییی و نااااااااااااز خیلی دوســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت دارم به وسعت کل دنیا قشنگ من خداایا به حق ٥ تن به همه ی مامانیایی که منتظرن یه نی نی ناز و خوشگل و سالم ببخش......   .: جوجه جان   تا این لحظه ،  1 ماه و 19 روز و 9 ساعت و 45 دقیقه و 17 ثانیه سن دارد :.     ...
2 آذر 1392

98-بار گناه داستان هشتم(8)

  به سرنوشت بگویید اسباب بازی هایت بی جان نیستند... آدم اند...می شکنند.. کمی آرام تر.. . . . . . رسیده بودم به جایی تو زندگیم که مدام با خودم میگفتم: چی فک میکردم و چی شد...   امیدوارم هییییچ وقت به اینجا نرسید.... بد جاییه... چه لباس خوشگلی پوشیدی خانوم خانوما!خیلی بهت میاد.... با صدای محسن از خلصه بیرون اومدم رفته بودم تو فکر مادرم و اینکه وقتی میاد خونه و ببینه من نیستم چه حالی میشه و اینکه چه داستانی برای غیبتم میتونم به هم ببافموو.خودمو تبرئه کنم..... انگار برق گرفته باشم سریع به خودم اومدم محسن داشت به من نگاه میکرد . مثل امپرا...
2 آذر 1392

94-اولین قدم برای مرد شدن و اولین ها!

سلام عشق مامان و سلام به دوست های خیلی خوبم میدونم خیلی بدقول شدم ولی وقتی بخواد یه بدبختی بباره از زمین و زمان میباره ولی من هیچ کدومشون رو با وجود جوجم حس نمیکنم راستش الان نزدیک یک هفته ای میشه که سرما خوردم و این ٣-٤ روز آخرش وضعم خیلی خراب شد با هر عطسه یا سرفه همچین دردی تو شیکمم میپیچید که اشکو در میاورد و نمیتونستمم طرف پسرم برم که خدای نکرده سرما بخوره! برام مثه زندان بود اونروزا دیگه اینکه یکشنبه آقا آقاهارو ختنه کردیم پیش شاهین! آولین قدمت برای مرد شدن رو توی ١٩ روزگی طی کردی و خدارو شکر همه چی خوب بود! مامانای پسرا میدونن اون لحظه من چه بیخود نگران بودم و واقعا از گریه هات گریم میگرفت با این ک...
2 آذر 1392

95-سرماخوردگی و بیمارستان در 24 روزگی مارتیا

سلام پسر قشنگم سلام فرشته ی آسمونی مامان الهی بمیرم برااات که این چند وقت حال درست و حسابی نداشتی و همش بدنت عرق میکرد و خودت صبح تا شب گریه...... الهی بمیرم که گریه هاتم دلیل داشت و کلافگی و شب نخوابیدن هات و مشخص شد یه مقدار جزئی سرما خوردی و چون خیلی کوشو هستی هنوز مجبور شدیم ببریمت بیمارستان چون سیستم دفاعی بدنت هنوز تکمیل نیست وااای که من این ٣ شب چی کشیدم و تازه میفهمم مادر بودن یعنی چی.... زانیارم طفلی از صبح تا شب دنبال کارات بود و این چند روز درسش رو گذاشته کنااار.... خلاصه تا تو خوب بشی همه ی ما ٤٠ دفعه مردیم و زنده شدیم چیجل مامان ماشالا دیگه کم کم داری وزن میگیری ولی این چند شب از مریضی هیشی نمیخوردی و منو ...
2 آذر 1392